شب چهارم محرم بود که حبیب با خانواده اش به دیدار یکی از دوستان چندین و چند ساله ی دوره ی جوانی اش رفت دوستی که به تازگی از خارج از کشور بازگشته بود و خاطرات دوران خوش جوانی شان را، از ضبط صوتی که باندهایش برای رو سر گذاشتن یه محله کافی بود تا دیونه بازی ها و شیطنت هایشان را به یاد حبیب می آورد.
پس از مهمانی، در مسیر بازگشت به منزل، حبیب احساس کرد گلویش خارش های پیش از سرما خوردگی پیدا کرده است پس به اولین درمانگاه که رسید توقف کرد و به خانواده اش سپرد چند لحظه ای منتظرم بمانید تا بر می گردم
خانمی که پذیرش انجام می داد در پاسخ به این سئوال که چقدر حدودا در صف معطل خواهد شد؟ گفت: حداقل 20 دقیقه
پس حبیب بازگشت و همسرش را از اینکه اگر بخواهد منتظر او بماند باید بیش از حد انتظارش صبر کند مطلع کرد زن گفت سریع تر برود خانه تا شامی آماده کند و به کارهای خانه برسد. پس قرارشان این شد که زن خودش با ماشین به خانه بازگردد و مرد پس از ملاقات با پزشک خودش بازگردد
پس از انتظار طولانی حبیب در اتاق انتظار همینکه نوبتش رسیده بود، به خاطرش آمد که پول کافی جهت پرداخت ویزیت دکتر به همراه ندارد و از طرفی حساب های کارتی اش هم از شانسش همان روز خالی شده بودند
رنگ حبیب عوض شد و با شرمساری مطب پزشک را ترک کرد و در راه ترک مطب چند فحش و ناسزا اول به خودش که چرا یادش نبوده پول به همراه ندارد و دوم به شریکش که همان روز از حساب مشترکشان 10 میلیون تومان برداشت کرده بود تا بتواند خودرویش را عوض کند داد. در راه برگشت اوضاع مالی خود را مرور می کرد و از پیشامد روی داده بسیار عصبانی بود و با آنکه دو سه ماهی می شد که حتی لب به سیگار هم نزده بود به اولین سوپر مارکتی که رسید وارد شد و درخواست یک نخ ماربورو کرد در حین خرید سیگار تمام افکاری که باعث می شد ترک اعتیاد کند را از ذهن سپری کرد اما باز سیگار را گرفت و تا انتها هم کشید و از سرگیجه ای که پس از چند ماه سیگار نکشیدن در اولین سیگارش بود لذت می برد
در راه بازگشت عدس پلویی که نذر امام حسین(ع) بود نصیبش شد و آنرا به خانه برد و چون اهل خانه به هیت عزاداری رهسپار شده بودند خودش غذا را به تنهایی خورد سپس تلفن را برداشت و بی آنکه فکر کند با ساقی اش تماس گرفت و مکانش را هم ردیف کرد
و به سرعت خود را به ساقی رساند و به اندازه ای مواد مصرف کرد که در روزهایی که اعتیاد به مواد داشت در سه نوبت آن مقدار را استعمال می نمود
سیر نمی شد
خود را کاملا رها کرده بود
شاید همان لحظه که دو به شک بود که سیگار بگیرد یا نه چنین تصمیماتی را گرفته بود
جالب اینجا بود که به هنگام مصرف، سعید با او تماس گرفت اما از آنجا که نمی خواست عملش را قطع کند تنها کاری که کرد سایلنت کردن گوشی همراهش بودو جالب تر آنکه صدای طبل و دوهل هیئتیهای خیابان را هم می شنید و با کلام "یا حسین"خودش را درگیرتر می کرد
آن شب گذشت
گویی حبیب ارتقایی در ظرفیت استعمال موادش رخ داده بود
شب های محرم را هر شب بجای هیئت به مکانش می رفت
اینبار تسلیم شده بود
دیگر جواب تلفن های سعید را هم نمی داد
با ظاهری آراسته و با روانی هر چند چروکیده، روزها به سر کارش می رفت و همکارانش که متوجه روان پریشان حبیب شده بودند با شوخی هایی که آن ایام اصلا جایی نداشت سعی در روبراه کردن حبیب می نمودند
روز عاشورا رسید
هر چند عادتش این بود که نماز را دقیقه نود بجا آورد اما نماز ظهر را به هنگامه ورود وقت نماز وسط خیابان به احترام روز عاشورا و تبعیت از امام شهید ادا کرد
راهی مسجدی شد که هر سال برای عزای امام به آنجا می رفت ، روحانی ای منبر می گفت :
چه می شود که انسان هایی چنان جنایتی می کنند... آیا به نظر شما این مردمان در یک روز در صحنه ی کربلا قرار گرفتن و عزمشان را جزم کردند تا علیه امام مظلوممان اقدام کنند. هیچ اتفاقی در جهان و هیچ نیتی در انسان عانا روی نمی دهد. این نیست که آب به ناگاه به نقطه ی جوش برسد آب هم درجه درجه گرم و گرم تر می شود تا به جوش بیاید. آنها در یک روز اسفل سافلین نشدند. آنها ویژگی هایی را کسب کردند و کم کم چنان شدند که تا ابد مورد لعن هر آزاده ای هستند و چنان جنایاتی کردند. شکم هایشان پر گشته بود از حرام
حبیب که حوصله این حرفها را نداشت بلند شد و راه خودش را به بیرون از مسجد پیش گرفت در حین بازگشتش فکر می کرد به اینکه خودش هم کم کم و نَمونه نَمونه اعتیاد پیدا کرده است و این بار آخری هم از یک سیگار شروع کرد، گویی همه ی اراده ترکش با سیگارش دودِ هوا شد نباید از همان لحظه ی اول پا روی افکاری که قبلا یکبار بنایشان گذاشته بود می گذاشت.
با خود می گوید دوباره عزم ترک می کنم دوباره از این لعنتی خودم را دور می کنم پس در راه بازگشت به خانه مسیری را طراحی می کرد تا باز نَمونه نَمونه آنچه که می بایست به آن تبدیل شود محقق کند
توصیف انسانی را می کرد سالم ، انسانی ثروت آفرین و پرانرژی و پدری مسئول و غیره
برچسب:
نویسنده: باربد سلطانی
تاريخ: جمعه
23 مهر
1395 ساعت: 10:28